تنهاترین عاشق
اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اگر چه روبه رویی مثل اینه با من
ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل
همه دل های عالم
همه دل ها رو میخوام
که عاشق تو باشم
تویی عاشق تر از عشق
تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو
سحر گل کرده شبنم
میخوام تو رو ببینم
نه یک بار نه صد بار
به تعداد نفس هام
برای دیدن تو
نه یک چشم نه صد چشم
همه چشم ها رو میخوام
گلی که دست تو چیده پیش رومه
هنوز بادبادک هامون لب بومه
صدای پات میاد از اون سر دالون
میگی خوبی چی چیه ٬ وفا کدومه
دست سردت میگه اون روز ها گذشته
دیگه عشق و عاشقی از ما گذشته
میگم اروم بشه دل تنها بمونه
میدونم دوره این حرف ها گذشته
دلم اندازه این ابر ها گرفته
عشق تو خنده از این لب ها گرفته
چی بگم هرچی بگم فایده نداره
غم عالم توی قلبم جا گرفته
کسی که زندگیشو باخته تو نیستی
اون که با رنگ و ریا ساخته تو نیستی
اون منم تنها ترین تنهای دنیا
اون که خوب و بد و نشناخته تو نیستی
که خود را باتو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه اوردم
نمیشد با تو بد باشم
نمیشد از تو برگردم
نه از برگم نه از جنگل
نه از باران ٬نه از شبنم
نه ان مریم ترین مریم
منم همسقف دیروزی
که عطر خانگی دارم
که دستان تو را باید
به شاه سفر بسپارم
اگر سختم ٬ اگر دشوار
اگر تلخم ٬اگر بیمار
منم ان هم خون و هم گریه
که بغض اش را به دریا داد
که از اوج پریدن ها
بر این ویرانه ها افتاد
مینویسم ٬ مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
مینویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به ارامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق ٬ تو تنها برسی
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب
که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه
از این همه درد و فریب هر چی بگم بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم
با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار
از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بیقرار
رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن
گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی می یاد؛ نگفت به یادم می مونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه
مي گويند شيشه ها احساس ندارند ولي وقتي بر روي
پنجره بخار گرفته اي نوشتم دوستت دارم آرام گريست .
در اين تاريکي شب تنها نشسته و در تنهايي خود به ياد تو و
براي تو نامه مي نگارم اي عزيزم .
عزيزم اين را بدون که هميشه
دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت
حتي اگه تو مرا فراموشم کني تو را هرگز فراموش نمي کنم و
حتي اگه تو دوستم نداشته باشي ولي من دوستت دارم .
بيچاره اين چشمان من
خيس بودن عادت ديرينه اش
سرخ بودن التهاب سينه اش
در مسير سرد و طولاني تو
فرياد ها يخ مي زند.
بغض سنگين در گلويم کوه شد.
پنجره ها قفل و در ها بسته و زندان بزرگ
حسرت ديدار تو خون در رگ من مي دمد
و مي دانم نميدانم که هستي منتظر يا نه
که چشمت طعنه بر در مي زند يا نه
ولي اين خوب مي دانم
و بهار از راه می رسد...مثل ِ...مثل هیچ...
و من خوشحالم...از حضور تو...
بهار می آید..همین جا پشت در نشسته..و من مدام می روم و در را برایش باز می کنم
و او مدام می گوید کمی دیگر صبر کن...!
چقدر دلم تنگ شده بود...برای همه چیز...برای این روزها...
برای عید...برای خورشید...برای تو...
و دوباره تقویم از یک می آغازد..و من با همه ی نگاهم این یک را جشن می گیرم..
مبادا که باز بهار برود و من در حسرت شادی قاصدک ها به سیاهی روم...
نمی گذارم که باز دلم زمستان شود...تو هم اینجا باش...!